|
سلام 2ستان من اومدم بعده مدت خيلي طولاني كه غيبت داشتم.............:bz حتي بعضي از 2ستان پ.ام گذاشته بودن كه زندم يا .......... ;)) يجوري شده بود كه حتي پسمم فراموش كرده بودم :-?? چند روز پيش انقد پس اشتباهي زدم كه آخر سر از خيريش گذشتمو تا چند روز بيخيالش شدم......... تا اينكه امروز سري به بلوگاي تركمني زدمو 2باره تصميم گرفتم اين پسمو يكاريش بكنم ............... تا اينكه يهو يه پسي رو زدم كه آن شد............. آره 2رست زده بودم كلي هم ذوق كردمو خوشحال شدم /:d\ از همتونم ممنون كه برام پ.ام گذاشتين ______________________ وقتی انسان دوست واقعی
دارد كه خودش هم دوست واقعی باشد.
دو شعر زيباي عاشقانه ي فوغ فرخزاد و حميد مصدق براي يكديگر شعر زیبای حمید مصدق
تو به من
خندیدی و نمی دانستی من به چه
دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی
من تند دوید سیب را دست تو
دید غضب آلود به
من کرد نگاه سیب دندان زده
از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و
هنوز، سالهاست که در
گوش من آرام آرام خش خش گام تو
تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه
کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه
کوچک ما سیب نداشت ______________ جواب زیبای فروغ فرخ زاد من به تو
خندیدم چون که می
دانستم تو به چه
دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو
تند دوید و نمی دانستی
باغبان باغچه همسایه پدر پیر من
است من به تو
خندیدم تا که با خنده
تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو
لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده
از دست من افتاد به خاک دل من گفت:
برو چون نمی واست
به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... و من رفتم و
هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو
تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه
کنان غرق در این پندارم که چه می شد
اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ____________________________
رسيدن به كمال
در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود.
پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند.بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.
کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ...
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد. کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.
شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان. اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه.. اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...
اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!
شایا به سمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همین که شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند...
______________________________
ما تا حالا تو زندگيمون چند دفعه اينجوري به كمال رسيديم؟؟؟؟؟!!!!
هيزم شكن روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید: آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟ " هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام بچه ها می ۲نم خیلی وقت بود که نیومدم آپ کنم... ولي از ۲ستايي كه برام پ.م ميذاشتن تشكر ميكنم ممنون ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند. زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد. وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد، كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد.
|
About![]()
Archivesهفته دوم آذر 1390هفته سوم خرداد 1389 هفته چهارم اردیبهشت 1389 هفته چهارم فروردین 1389 هفته سوم فروردین 1389 هفته دوم فروردین 1389 هفته سوم بهمن 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته سوم آبان 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم شهریور 1387 Links
moh3n |